وقتی آمدی از شانس تو همه چیز همان بود که باید می بود ، جز یک چیز و آنهم باورمان ، یک باور بیست و چند ساله ، از وقتی که رفته بودی .
تو درست مثل یک هنرپیشه معروف از همه چیز خرسندی ، اما سایه های دنبالت را نمیشناسی ، عجیب است ، ما را که بی هیچ ذوقی به اداهای تو می خندیم . مثلا تو هیچ وقت نفهمیدی که اینجا دیگر مثل قبل همه با همه درد و دل نمی کنند و البته پی نبردی که این خودش یک درد بزرگ است که توی تاکسی یا اتوبوس دیگر مردم با هم نیستند ، مرحم نیستند برای چند لحظه ای ... تو نفهمیدی که یک یبوست شدید همه ما را فرا گرفته ، همه ما را ... از هنرمند بگیر تا سرمایه دار و کارگر و سرباز ...
باور اینکه خانه ها هم دیگر مثل خانه های قدیم نیستند برای خود ما هم مشکل است پس در اصل توجیهی درست و منطقی برای آگاه نکردن و به هم نزدن خوشحالی ات نزد خود داشتیم .
تو درست گذاشتی چهار روز قبل از عید آمدی اینجا ، البته کمتر از یک ماه پیش گرما کارش را شروع کرده بود ، و من فقط یک ظهر آفتابی که توی حیاط ما سیگار دود میکردی ، وقت کردم کل ذوقم را به خرج بدهم تا بگویم :
میدونی کل این سرزمین مثل یه گربه چاقه که تو گرمای ملس بعد از ظهر زیر آفتاب چرت میزنه .
و تو خندیدی ... حسابی خندیدی ، و من خوشحال بودم که کشور ما چه راحت بی وفاها را هم میخنداند .
آن هم از آن آتش چهارشنبه سوری . دیدی؟ به صرافت افتادی که اینجا همه چیز تبدار و گرم است ؟ خیابان ها مثل بخاری های نفتی است و ماشین ها مثل پریموس های قدیمی و هر آدم به مثابه یک چوب کبریت نیمه سوخته ... و کل این وادی یک زن با موهای مجعد و سبز رنگ است که از هزاران سال پیش کارش این است که پاهایش را بکند توی آب ولرم خلیج و حمام آفتاب بگیرد ، هر کس هم آمد بدعنقی کند .
مثلا غر بزند : هی یارو ! جلوی آفتاب وایسادی ...
برای خودت یک دامن چین و واچین خریدی و ما باز رویمان نشد که بگوییم از آن سالی که تو رفتی باور و عقاید ما چقدر شبیه همین بنجلی است که به اسم صنایع تصنعی به تو انداخته اند . یک جاهایی زرد شده ، جاهایی هنوز قرمز مانده اند ، جاهای دیگر دوست دارند که سبز بد رنگ کاهویی بمانند و گاها رسوب میکنند به دیگر نقاط و . . . ما میدانستیم که سرت از این همه تغییر و تحول به دوران خواهد افتاد . پس نگفتیم و خواستیم که بماند پیش خودمان ( رازداری کردیم ) و تنها یک چیز مشترک بین ما بود آنهم بد مستی در شب چهارشنبه سوری ...