تبليغاتX
M-mashatooki -

جاده را حسابی مه گرفته بود ، مه با حالی بود ، درست مثل فیلم های خارجی . یک پیکان بنفش مدل پنجاه و دو از پیچ جاده رد شد ، خسروی خوشحال فرمان این ماشین توی دستش مثل موم بود او نگاهی به ضبط ماشین انداخت ، یک پخش سونی بازار مشترک اما خوب سی دی میخورد و برایش ارزان تمام شده بود ، خلاصه کلی به عروسک اش رسیده بود ، مرجان گفته بود پیکان نه ، پژو! ... و او حالا با پیکان اش می تاخت به سمت نامزد اش که مردانه توضیح بدهد :

عزیزم این که می بینی فقط یک پیکان نیست ، زمین های پدری ، نصفش را بالا کشید خواهر بزرگترم با کمک شوهر غلتشنی که کامیون هم برای کشیدنش کوچک است بعد نصف دیگر هم رسید به من و مامان و آبجی کوچک تر که البته چند هکتاری را خسرو به عشق ات فروخت و دو سه میلیون اش که شد خرج نخجوان و مهمانی های مجردی و مشروب های مارکدار اصل و نمیدانم چند کوفت و زهرمار دیگر بعد ماند ده میلیون تومان ناقابل که با اونم یک خونه تو وسط رشت رهن شد و تازه رسید به خواسته مرجان خانم که یک پژوی حالا بماند رنگ نقره ای بود .

اما مرجان راستش وقتی خواستم بخرمش رفیقم که دلال معروف و صاحب نظری است در کل رشت ، در گوشی و فقط جهت دوستی بهم گفت : ولی اینو بدون خسرو برای شمالی جماعت هیچ ماشینی پیکان نمیشه . . . و من سریع یاد داداش افتادم ، یادته حتما که با همین پژویی که تو برای من می پسندی توی پیچ امامزاده هاشم یکراست رفت توی دره ، تازه مسئله اینجاست که من اصلا و ابدا سر به زیر و شرمنده نیستم چون خودم خوب میدانم پول پژوی کوفتی را داشتم اما به اراده و خواست خودم نخریدم اش ...

خسرو خلاصه توی همین افکار بود ، هوا خوب خوب طوریکه رطوبت آدم را حتی توی ماشین هم محضوض میکرد مه داشت بالا می آمد و آسمان بارانی را به زمین خیس و مرطوب می چسباند . کریم سلمونی به قولش عمل کرده و سی دی فریدون را برایش زده بود ، توی پیچ و خم جاده پیر بازار صدا

میآمد : چون آدمک زنجیر بر دست و پایم . . .از پنجه ی تقدیر من کی رهایم ؟

صدای خواننده محبوب اوج گرفته بود که یکدفعه صدا آمد . . . بام !!! مثل اینکه لاستیک جلو سمت چپ پنچر شد و این به معنی یک ضد حال اساسی است روی هبی که از صبح انداخته بود بالا و تازه به اوج نشئگی رسیده تا با صدای فریدون و سیگار و رانندگی فضایی به غایت مطلوب و راضی کننده  بسازد .

با یک دردسر موزونی اتومبیل را به کناری از جاده کشید و نگه داشت ، میخواست به سمت صندوق برود که در همان دو سه قدم اول به افتضاح بعدی پی برد ، یادش افتاد توی اونجا چیزی به نام زاپاس وجود ندارد پس راهش را کشید و آمد چند قدمی جلوتر از ماشین تا از خودروهای رهگذر کمک بگیرد . از بخت بد اولین ماشینی که رد شد پلیس بود میخواست دستی تکان بدهد اما افسری که طرف شاگرد نشسته بود طوری با ظن به او خیره شده بود که جرات نکرد و تازه بخت با او یار بود که توی هچل بزرگتری نیافتاد و خودروی پلیس آرام آرام از کنارش رد شد ، خودش را زد به آن راه تا کامل دور شود ، بعد از آن یک کامیون آمد و از زور گنده گی نایستاد آنوقت پشت سرش یک اتفاق باب میل و جالب افتاد :  ماشین گداعلی معروف به گدعلی آمریکایی از دوستان و همسایگان نزدیک در حال رد شدن بود که خسروی وجد زده شروع کرد به تکان دادن دست و ایما و اشاره حتی تا وسط جاده پرید اما وانت گدعلی که نزدیک بود او را زیر بگیرد مثل اینکه ترسیده قضیه خفت کردن توی کار باشد ، گاز داد و از صحنه دور شد ، خسرو دو تا فحش آب دار نثار گدعلی کرد و گفت : تو افغانی هم زیاده بهت بگن ... آمریکایی ؟!!!

وقت میگذشت و هوا هم کم کم داشت سرد میشد ، مه حالا دیگر کامل همه جا را فرا گرفته بود خسرو حسابی مگسی شده ناامید سرش را پایین انداخت و به طرف ماشین اش حرکت کرد که یکدفعه اتومبیل دیگری سر و کله اش پیدا شد یک ماتیز سبز بود خسرو وقتی پی برد راننده یک ضعیفه است با ناامیدی اشاره ی کوتاهی کرد و البته ماتیز هم مثل بقیه نگه نداشت و رفت تا او با یاس کامل برود و داخل اتومبیل اش بتمگرد .

داخل ماشین نشسته بود ، صدای فریدون را که حالا جدا روی اعصاب بود زد و خاموش کرد ، حوصله اش  سر رفته بود سرش را روی فرمان گذاشت فکر کرد منتظ بماند تا وقتی که مه رفت یک غلطی شاید بتواند بکند ، همانطور روی فرمان چرت میزد که احساس کرد دو عدد چراغ قرمز چشمک زنان به جلوی خودرو نزدیک میشوند وقتی واضح تر شد فهمید که همان ماتیز سبز با دنده عقب نزدیک میشود ، از شدت تعجب دهانش مثل احمق ها باز مانده بود تا اینکه وقتی تیریپ زنی را که راننده اش بود را در حین پاده شدن دید خواست از خوشحالی و هیجان فریاد بزند .

مشکلی پیش اومده ؟

: واله ... م م می بینین که پنچره

شما مردا هم که بی احتیاط و حواس پرت . . . لابد زاپاس نداری نه ؟

و خسور با دهانی باز جواب داد : دقیقا

 

مورد جالب تر اینکه زن اصلا رفتارش به ضعیفه هایی که او دیده بود نمی خورد چون حتی توی عوض کردن لاستیک هم کمک اش کرد ، تهرانی بود ، راستش خسرو دیده و شنیده بود که زنان آنجا عین مردها خود ساخته شده اند اما این شکلی اش دیگر برای او متصور نبود که بعد از پنچر گیری دستهای روغنی و کثیف را با گوشه های مانتوی چهارصد - پانصد هزار تومنی اش پاک کند .  

بعد از اتمام دردسر خسرو هاج و واج ایستاده بود به نگاه کردن ، زن خداحافظی کرد و رفت سوار ماتیزش شد .

خسرو خواست لاستیک خراب را داخل صندوق بگذارد ، اما در را که باز میشود یک موجود چند هزار ساله به حماقت تاریخی خود پی میبرد : لاستیک زاپاس برخلاف تصور او توی صندوق عقب بود ، برخلاف توهم او . . .

 

 

ماشین از یک گردنه پیچید تا چمخاله را به سمت جنوب ترک کرده باشد ، در جایی آنقدر صدای ضبط ماشین بالا بود که صدای تلفن همراهش را نشنید ، جایی نگه داشت ، خودش هم نمیدانست چرا ، اما خوب ایستاد . شاید رسم است قبل از ورود به یک شاهراه آدمی کمی تامل کند .پس از لختی بالاخره دوباره شروع به حرکت میکند ، رد میشود از اولین تابلوی عبور حیوانات ، چند دقیقه بعد میافتد توی پیچاپیچ جاده پسیخان ، آرام آرام برای خودش حالا یک شعر رشتی را زمزمه میکند :

 

مرجان چند روز است که سرما خورده نمیگذارد تا او ببوسدش ، کسی صبر کردن را به خسرو یاد نداده شاید ، داشت با خودش حرف میزد از همه چیز ، تازه نشئگی به اوج خود رسیده بود تا مثل مایعی نگه دارنده او را کامل در خود بگیرد و حالا او شده بود مثل عقرب توی الکل مغازه حقیر کریم سلمونی.

"و اما رویداد"

بالاخره بعد از مدت ها با خود زر زدن متوجه شد که این پرشیای مشکی رنگ و اتومبیل های پشت سرش که همگی مدل بالا و رنگ تیره هستند از ابتدای اصلی تا به اینجا همینطور پشت سرش را گرفته اند و تعقیب وار میآیند ، اول فکر کرد که توهم است اما از یک پیچ که رد شد توی کمان جاده چند اتومبیل تیره رنگ و مدل بالا که همین طور قطاری و پشت سر هم میآمدند را تشخیص داد .

 

یک کاروان ماشین آنهم با آن شکل و طرز غریب پشت سر او ، باید خبری باشد حتما ، صدای ضبط را کم کرد ، تازه متوجه زنگ گوشی اش شد ، هول کرده بود در یک لحظه نگاهش بین آینه عقب و جلوی ماشین و صفحه ی نمایشگر گوشی اش حیران شد ، سرعتش را به ناگهان کم  کرد طوریکه نزدیک بود با پرشیا ، که به فاصله ی دو- سه متری اش می آمد برخورد کند ،  اما دست فرمان خوب به دادش رسید و سریع ماشین را جمع کرد ، اعصاب خسرو از این وضع مسخره به هم ریخت طوریکه در یک لحظه به دور از ترس و احتیاط ، یک دستش را روی بوق گذاشت و دست دیگر را تحقیقا تا نزدیکی بازو از پنجره بیرون آورد و با دست و دهان اشاره کرد که :

خوب جلو بزن مرتیکه ... کون به کون من چسبیدی که چی ...؟

البته این خشونت آنی بود بعدش انگار نه انگار ، کاروان اتومبیل ها به همان مرموزی و با همان خونسردی پشت سراو حرکت خود را ادامه می دادند .

همه چیز به طرز مرموزی در اتفاق است ، خسروی کاملا مضطرب ، مستاصل ، او میخواهد و حق دارد از ماجرا سر در بیاورد ، هماره فکر می کند ، کیلومتر ها همینطور برای خودش تخیل می کند تا اینکه بالاخره بعد از مدتی همه چیز برایش عادی می شود . پیش خودش اینطور توجیه کرد که شاید اصلا همه اینها یک شوخی خانوادگی مسخره در ایام تعطیلات باشد مسافرهای پولدار و الکی خوش از این دلقک بازی ها زیاد دارند . سعی داشت بدون سوال دیگری به راهش ادامه دهد اما شک به حقیقت مثل یک جانور موذی زیر پوست سرش راه میرفت ، او برای اینکه ذهنش راحت شود شروع کرد به زمزمه کردن یک شعر من در آوردی دیگر :

 

 

 

 

واقعیت اینجا بود که لاطالعات خسرو هیچگاه وزن و قافیه خاصی نداشت اما برای خودش خیلی لذت بخش بود که به آمال و اتفاقات ساده ی زندگی روزمره و حقیرش لباسی از ریتم بپوشاند ، غافل از اینکه زندگی همه آدم ها حتی مهم ترین و پولدارترین آنها از آغاز تا پایان عبارت است از :

دو ر می فا سو لا سی و دوباره دو و آنگاه

تمام ...

 

 

 

دوباره به آینه عقب نگاهی انداخت متوجه شد که هنوز همان حرکت آرام ماشین ها در پشت سرش ادامه دارد و دست از سرش بر نمیدارد پیش خودش فکر کرد چه جالب : درست مثل لشگر لجستیکی که برای فتح دهات پسیخان آرام در حال حرکت است ، شاید پدربزرگ او خاطرش است جنگ دموکرات ها را که لشگر زرهی محمدرضا شاه تازه به قدرت رسیده با توپخانه سنگین تبریز روستاهای باقیمانده از زمان تحت رهبری پسیان را به خاک و خون کشید ، اما خوب چون در واقع سه نسل از آن واقعه گذشته بود ، این تصور بدون هیچ حس نوستالژیکی بمانند یک بارقه از ذهن او رد شد .

اتومبیل های تیره رنگ همچنان از پشت سر میخزند ، خواست که تخیل را کنار بگذارد خسرو به خودش گفت :

احمق !!! این مسخره بازی نیست اما تو باهاش طوری برخورد می کنی انگار که توی یه خواب یا موقع چرت زدن ات داره اتفاق میافته ... نه این درست نیست بلاخره باید معلوم بشه . . .

دیگر میتوان گفت خسرو تصمیم خودش را گرفته بود ، باید از قضیه هر طور که شده سر در می آورد اما به حقیقت این کار جرات می خواست معلوم نبود که آنها کاملا بی خطر باشند اصلا یک تخیل لعنتی دیگر به او می گوید که آنها یک خانواده مافیایی و تبهکار هستند که برای ییلاق یا شاید مراسم تدفین یکی از بزرگانشان رهسپارند .با خود گفت :

آره ، چه جالب میشه مراسم تدفین یک پدر خوانده ... توی این مملکت چیزی که زیاده پدر خوانده است .

اما این بالاخره آخرین تخیل اوست ، حسی هست که انگار او را از درون می خورد ، یک بلندگویی که  از درون فریاد بی جلبزه خسرو را سر می دهد ، ناگهانی و گاهی مکرر .

شاید استراحت و خوردن چیزی که گشنگی آنی اش را مرتفع کند بهانه خوبی باشد برای نگه داشتن اتومبیل و . . .

سر در آوردن از قضیه ؟

کشته شدن اش ؟

یا یک آشنایی جدید و خوب و حتی گرفتن یک وام کت و کلفت ؟

و شاید به قیمت از دست دادن ماشین اش ؟ آری! اصلا از کجا معلوم تمام اینها یک برنامه برای سرقت نباشد ؟ اما دیگر فرصتی به افکار مسخره اش نمیدهد خسرو ، ناگهان فرمان ماشین را میچرخاند و ماشین را به کناری از جاده می کشاند و در تعجب کامل ، خوردروهای در تعقیب هم یکی یکی و آرام با فاصله پشت سر او از حرکت باز میایستند .

 

 

خسرو از ماشین پیاده میشود تا یکی از گزینه های تخیل اش یا حتی چیزی که در تخیل او هم نبوده هر چه هست در واقعیت تجربه کند . خسرو صندوق عقب را باز کرد با  ترس سفره را روی در آن پهن کرد . پشت اش به آنها بود ، خواست تا اولین لقمه را بگیرد که حضور دو تا پا را در پشت سرش احساس کرد ، خسرو آرام به طرف پاها برگشت ، سعی داشت خودش را کاملا خونسرد جلوه دهد همان پاها چسبیدند به یک هیکل گنده با یک کت سرمه ای تیره و گران قیمت که مارک هاکوپیان داشت ، هیکل توی کت به وسیله ی سری گوشتالو و زرد رنگ و ریشو که رویش چسبیده بود گفت :

داداش میشه حرکت کنی ؟میدونم خسته ای . . .

خسرو گفت : چطور ؟

و سر ادامه داد : ما مسافریم پلاک شما نمره ی رشت بود و ما هم فهمیدیم که شما میخوای برگردی رشت و چون مسیر رو درست بلد نبودیم دنبال شما راه افتادیم .

خسرو پوزخندی زد و گفت : اما من دارم می رم پسیخان .

سر گنده عصبانی شده بود : پسیخان چیه ؟ مگه تو از اصلی نپیچیدی تو ؟ پس ما این همه مدت مسخره ات بودیم ؟

خسرو دید که طرف طلبکار هم شده داد زد : به من چه آقا ؟ شما خیلی بی خود کردی دنبال من راه افتادی هزار تا فکر به سرم  زد ، اصلا خیر سرت نمی تونستی از اول بنالی که . . .

 

و اما .  .  .

اینجا داخل یکی از آن ایوان های کوتاه و خوشگل خانه های روستایی شمالی است ، جایی که خسرو یک کمپرس یخ را زیر چشمی که در اثر دعوا با هیکل گنده بک توی کت باد کرده گرفته و منتظر نشسته تا مرجان اش از خانه ی خاله مدینه اینها بر گردد . جایی که او با خود دوباره فکر میکند . اما ایندفعه نه از آن فکر ها و تخیل های واهی بلکه به یک نتیجه ، نتیجه ای که درست است خیلی کلیشه شده و شاید ساده نشر یافته باشد اما حقیقت دارد  :

تقریبا هیچ کدام از تخیل های آدمی شبیه به واقعیت نیست .

 

 

 

 

                                                           م . ماشاتوکی

                                                                   

                                                                 در بیست و نهم آذر هشتاد و هفت برای بار آخر  بازنویسی شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:35 توسط مزدک ماشاتوکی |