e-mail Address : mazdak_mashatooki@yahoo.com
هنوز كه داخل ساختمان نشديم. پس فرض مي كنيم الان پشت ميزش نشسته و به دور از حساب و كتاب، صورتش را آرايش ميكند يا شايد برعكس. ديده ما داريم وارد ميشويم. بزك صبح را به زور آب دستمال پاك ميكند. پارسال كه قرار شد همه كارمندها و خدماتي ها نظراتشان را راجع به مديريت(كه همان مدير ميشود!) بنويسند و به صندوقي كه دست او بود بياندازند ( صندوق كه نبود, يك جعبه مقوايي). كسي نديد خودش بياندازد. رفت توي اتاق. ميگفتند كه رو در رو گفته. چيزي بود كه خجالت ميكشيده حتماً بگويد. چون پسر مدير بعدها سرناهار پرسيد كه خانم چرا نظراتشان بين كاغذها نبود. و او مثل اول هاي كارش, لبويي سرخ شد. مدير كنار پسرش نشسته بود اضطراب داشت انگار... پس حتماً چيزي بوده كه انقدر منشي خجالت ميكشيد. ناهارش را خورده , نخورده رفت سراغ كارش.
زنگ را دوباره به صدا درمي آوريم. بايد باشد, مدير ميگفت, هي تكرار ميكرد: چرا باز نميكند؟ سر من هم داد زد.
در را داشت مي شكست. سوال نكرده بود, مي كرد هم كليد نداشتم. آن روز نياوردم ولي شانس را چرا خيلي زياد.
چون تا آخرين لحظه پي جورش نشد.
درباز نميشود, من نگرانم, مدير بيشتر مشكوك است. يك احساسي مثل شهوت كنترل ناشدني در او غليان ميكند . تقصير خودش نبود كه با همه مردها راحت بود. چرا آخر هر تلفني ميگفت: عزيزم؟ اينها مهم نبود. حتي اين هم زياد توي چشم نميزد كه بعضي شبها با يكي از مهندسها گرم ميگرفت و سوار ماشينشان ميشد تا به مقصدش برسانند.
پس چرا مدير اين قدر مشكوك و بيشتر از آن ، آشفته ميزند؟ دستمال جيبي را در مي آورم.چند تا عطسه پشت سرهم. يك بار جلوي او بازش كردم كه يك تف ناخواسته را تويش خالي كنم. دست به دهان برده بود ناخن به انحناي دندان هاي سفيد كشيده ميشد, فقط كشيدن بود, احساس خوبي داشت ، ولي جويدن در كار نبود.
پرسيد: چه دستمال قشنگي ..... از كجا خريدينش؟
ميخواستم بگويم از كوچه پشت سري, مغازه ي خرازي كه آنجا هست. ولي به يك باره احساس احمقانه اي زحمت دستمال را انداخت گردن نامزدم. خودم بعدها فكر ميكردم. شايد مثل او ... چه جالب ميشد مثل توي فيلم ها. دو دستمال يكي مال عاشق و ديگري دست معشوقه اش.
ترق! درچوبي را شكست! انقدر زور نداشت. چطور مدير شده؟ ...؟ تا من سوال ها را تمام كنم. تمام پله ها را يكي دو تا مي كند... توي راهرو داد مي زند. ميخورد زمين با كت و شلوارش, با صداي گرفته فرياد مي زند : من ميدونم اين آكله يه نفر رو آورده ... كثافت .... در دوم هم باز نبود. هيچ دري جلودار مدير نيست. لگد!. . . در تمام اتاق ها را با ترس يكهو باز ميكند. كه چه ؟ غافلگير كند؟ او و عاشقش را ؟ كه حتماً در آغوش همديگرند؟
در انتهايي, اتاق آخر, مدير نفس نفس ميزند. خانم منشي سر نماز است.