چه قدر در حساب کم بودیم
چه قدر از جبر گریختیم و به گل یا پوچ نشستیم
آقا اجازه هست بالا بیاوریم؟
شعر فوق از مجموعه شعر نازی فقید من از مرتضی جبروتی است بدیهی است هر گونه کپی برداری باید با ذکر منبع انجام گردد. با تشکر مزدک ماشاتوکی
از روبروي ويترين كه رد مي شدي ، صف دو تايي شيريني هاي خشك و گل محمدي ( دانماركي اسبق ) را كه پشت سر مي گذاشتي ، پشت سر كچل و در فاصله ي دورنماي دو سه متري عقب سرش ، يك تابلوي شيشه اي روي ديوار ، همين طور آويزان شده بود :
اين دغل دوستان كه مي بيني *** مگسانند ، گرد شيريني
از خيلي وقت پيش ، اينجاست كه شيريني ها ي زندگي را مي خرم . عباس آقاي طلوعي يك ذره هم عوض نشده ، بعد از سي و اندي ، هنوز غبغب گوشتي اش را زير چانه و خال درشت كنار دماغش را دارد ، خال از آن اول ها هم بدجور خودنمايي مي كرد طوري كه هنوز بعد اين همه آمدن و رفتن به اش عادت نكرده ام ، يك جوري توي ذوق مي زند ، درشت است و دو تا موي كوتاه كريه رويش زندگي مي كنند .
حاج عباس آقاي طلوعي هيچ وقت به من نگفت : مگس ! ولي زياد هم خودماني نميشد كه فكر كني اجازه بدهد بيايم پشت دخل و از اين جور كارها .يعني به هيچ كس تا حدي كه زيادي كند ، راه نمي داد .
اما اين روزها اگر زياد هم دقت نمي كردي يك مورد جالب را متوجه مي شدي ، آن هم حضور پسركي ده - يازده ساله كنار حاج آقاي خودمان بود . پسرك سفيد و ترگل مرگل ، اسمش هم شروين بود .
آقا شروين گل ما نه تنها مگس به حساب نمي آمد ، بلكه اگر جلوي حاجي رو آور مي شدي كه بالاي چشمش ابروست ، تكه بزرگه ات همان جايت ميشد كه لابد مهم تر بود !
شروين را مي شناختم . با خانواده اش دو كوچه آنطرف ترمان مي نشستند . تازه به اين محل آمده بودند و اولين باري را كه بچه پايش به مغازه باز شد را ، شانسكي شاهدش بودم . با مادرش داخل مغازه شدند ، حاج آقا از بس جلوي پسرك لفت و ليس مي كرد مادر شك كرده بود . براي من و كارگر ها هم كه شاهد بوديم بسيار عجيب بود ، حاجي به اين بد عنقي ... چه طور با اين پسرك انقدر گرم گرفته ؟
خلاصه با اينكه پسرك سن كمي داشت ولي خيلي خوب توانسته بود قاپ حاجي را بدزدد و به جرات مي توان گفت اگر يك روز دم غروب (كه هميشه سر و كله اش اين موقع ها پيدا مي شد ) نمي آمد ، آقا طلوعي اخلاقش عين سگ مي شد و به همه مي پريد . حتي به مشتري هايش .
آن روز هم كه وارد مغازه شدم ، شروينك دوباره پشت دخل براي خودش مي چريد و كنار دست حاج آقا به شيريني ها پاتك ميزد . شيريني هايي كه به جستار ، بچه هاي خود حاجي هم ( كه حالا بزرگ شده بودند ) جرات نگاه كردنشان را هم نداشتند .
گفتم : حاجي دو كيلو عسلي .
روحش شاد ! با خنده گفت : اي به روي چشم . بعد رو كرد به شروين خودش و به قولي من را معرف حضور شد :
- شروين ؟...آقا شروين ؟ (اين يكي را طوري ادا كرد كه من دلم ميخواست جاي شروين جواب بدهم ! ) اما بچه كه لابد به قول شاعر برخط و خالش مايل بود ، با بي ميلي يك اهومي گفت و سرش را تكان داد .
- اين آقا رو كه مي بيني ، اسمش عمو سلمانه ، از اون مشتري هاي تك ماست .
گفتم : خواهش مي كنم ، اختيار دارين . بعد با كراهت نگاهي به بچه انداختم او هم زبانكي انداخت و رفت . بگذريم كه بعد ، از كار خودم خيلي بدم آمده بود .
شروين رفت سراغ شيطنتش . دست چاق و پرموي حاجي روي عقبي ها سر مي خورد و جلويي ها را با چنگك مخصوص برمي داشت . در همين اثنا پسر جواني با موهاي پريشان وارد مغازه شد . زير ابرويش را طوري برداشته بود كه من گيج هم متوجه شدم .
حاج آقا از همان لحظه ي اول چشم از روي پسر بر نمي داشت و با لبخند هاي پر معني تازه وارد را نگاه مي كرد . زير لب قر مي زد : لا اله الا ا...
حاجي يك تيكه ي جديد را ازتوي گوشي همراه پسرش ياد گرفته بود . قسمتي از سخنراني يك آخوند طناز بود كه هروقت مرد يا پسر جواني را مي ديد كه سرو وضعش به قول خودمان كامبيزي بود با حالتي بين عصبانيت و تمسخر ، تكرارش مي كرد :
زنده باد خروس! ... زنده باد خروس!
حاجي تيكه اش را بلند بلند انداخت ، جوان رفت . چند روزي گذشت .
-
جلوي در مغازه كه رسيدم ، كركره پايين بود و روي چند تا از لوزي هاي تو خالي فلزي اش با بي سليقگي اعلاميه را چسبانده بودند . ايستادم به نگاه كردن ، خيلي شبيه شروين بود ، حتي خود شروين ، با اين حال اگر اسمش را نمي خواندم باورم نمي شد . فكري هستم ، پسرك كه زياد سر به هوا نبود ، عمرش را كرده – نكرده رفت ، اشكالي هم نداشت انگار ، ولي آدم خيلي دلش مي سوخت . خوب شد امينم را نياوردم ، دم در گير داده بود به شلوارم كه ببرمش ددر ! "بيرون .
اغلب ، اين جور مواقع بايد صبر كرد آشنايي ، چيزي رد بشود بلكه حالي كند موضوع از چه قرار بوده .
پس از لختي ، قرعه به ساعتفروش بغل دست افتاد .
- اي بابا ... آدم چه مي دونه آقا ؟... حاج آقا كه تا همين چند وقت پيش .... مردي و مردونگي ....
چند تا سوال بيمورد پشت سر هم مي كنم .
يعني مي خواين بگين نشنيدين ؟! ... آخه ... اصلا آدم قبحش مي آد بگه ... مثل اين كه يه روز ... حاجي مي زنه بالا ... پسر رو به زور ... مي فهميد كه ؟... طفل معصوم خودشو خلاص كرده ... مي گن از ترس بي آبرويي ... حاجي ؟ ... مرده شور ... تو بازداشگاه ... انقده كتك خورده ... مي گن همه اش اسم پسره رو مياره ... خدا خودش مي دونه
. . .
صداي ساعت فروش مثل تيك و تاك توي سرم :
زنده باد خروس ... تيك و تيك و تاك ... زنده باد ديوث ... تيك و تيك وتاك
ماشاتوكي/ مهر هشتادو پنج
نمیدانم دست و دلم نمیرود ... فقط سرم را کلی شلوغ کرده ام کاش اشکان بود کاش ...