تبليغاتX
M-mashatooki
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:1 توسط مزدک ماشاتوکی |

نزدیک غروب یکروز که تعطیل هم نبود با تک پسرش آمده بودند ماهیگیری ، دیگر هوا تاریک شده بود و وقت رفتن .

کنارش را که نگاه میکند متوجه می شود پسرش نیست .

چون مطمئن بود که وجودش همین دور و بر ها غیر قابل انکار است نمیدوید و آهسته آهسته با اطمینان قدم بر می داشت .

باریکه راه تاریک بود با صداهای جورواجور ، گهگاه جاهایی که به رودخانه می رسید و کناره اش البته نیزار نداشت ، نور دریاچه روی سنگفرش جاده منعکس می شد .

تقریبا همه می دانند تنهایی و صدای محیط در آدمی یک جور احساس اضطراب را تداعی میکنند .

پاهایش حالا می لرزیدند ، یک چیزی به او می گفت : باید عجله کند ، یک احساسی که هی میگرفت و دوباره ول می کرد .

شاید پسرک توی رودخانه افتاده باشد ؟ شاید دور تر رفته و راه را گم کرده است ؟ شاید ... شاید هرگز نبوده ؟!

اینها مهم نیست ، مهم اینست که حالا نیست .

پدر حالا سراسیمه می دود  به این سو و آن سو ، صدای شغالها به خنده های چندش آور

زن های  خراب می ماند.

گهگاه وقتی به کناره نیزار نزدیک می شود غوکان به داخل مرداب می پرند و این او را برای لحظه های تکرار شدنی شوکه می کند .

خدایا ! یعنی این پسر کجاست ؟ پشت کجا قایم شده ؟ چه کسی سر به سرم میگذارد ؟

ساعتها می گذرد و پدر جوان خسته و مضطرب روی تخته سنگی می نشیند .

یعنی تقاس کدام گناهش را پس میدهد ؟

شاید بگویید چرا پلیس را خبر نمی کند ؟ خواهش می کنم اسم پلیس را هم نیاورید، پلیس ها الکی شلوغش می کنند و به ما اجازه نمیدهند از باقی داستان سر در آوریم .

سعی کنیدتصور کنید، خواهش می کنم چون بیش از این عاجزم ، همه تان روزی تنها می شوید و البته بچه هایتان هم شما را میگذارند و می روند.

بالاخره بچه پیدا نشد و می دانید پدر چه کار کرد ؟

آه! ... پدر نسبتا پولدار جای همه چیز را می داند الا بچه اش ، پس چه بهتر که او را بگذارد و برود ؟

اما این کار را هم نکرد، همانجا خوابید تا صبح که هوا روشن تر است دنبال فرزند گم شده اش بگردد.

پسران ناباب همیشه برای والدین مشکل درست می کنند اما این که پسران باب و اهلی کی پا به عرصه ی وجود می گذارند را هنوز کسی نمی داند .

آآآآآآآآآآآآآآآآآه! پدر از دست تو ، یک جوری داستان را تمام کن دیگر ، آخر همه منتظر تو اند.

پاشو انقدر بگرد تا بالاخره خودش یا جسدش را پیدا کنی .

پدر خسته اما انگار از چیزی که گریبانش را گرفته آزاد شده باشد، پا می شود رو می کند به من و حتی از دریچه ی من رو به شما و می گوید : دددیگه هیشکی بعد از من تو این دو متر جا نمی لوله ، خیالتون راحت شد؟! ( و البته بغض اجازه نمیدهد بقیه را بشنویم )

پدر نسبتا پولدار حالا سوار ماشین نسبتا گرانش شده ، پسرک شیرین عقل مایه ی دردسر حالا دیگر خاموش است . این که چه طور پدر دلش آمد با قلوه سنگ چند بار توی سر بیضی مانند بکوبد تا او هم با آن لبخند شیرین چشمهایش را به روی پلشتی هی دنیا  ببندد را از من نپرسید گفتم که من فقط دریچه ام !

 

اما اینجا را نگاه کنید:

حالا دارد میرود خانه که خبر گم شدن پسرک را به مادر از همه مضطرب تر بدهد!!



+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:47 توسط مزدک ماشاتوکی |

مگس در اوج بود .

بی خبر از سرمای بیرون و بارها و بارها سایه ی مگس کشی زندگی اش را تهدید کرده بود.

اما او که سبکبال و شادمان بود،

از صدای ووووو! مگس کش به هیجان آمده بود.

ساعتی بعد مگس کش کنار کاناپه دراز کشیده بود .

از صدای وز وز مگس هم خبری نبود.

مگس بی آنکه حرکتی بکند زیر پنجره ی اتاق افتاده بود .

انگار که  از آغاز هم جان نداشته بود .

آیا این مگس کش بود که به خون مگس آغشته بود ؟

اما نه ! اثری از ضربه روی تن جان ندار مگس نبود

من اینطور ادامه می دهم : او که سبکبال و شادمان از صدای وووو! مگس کش به هیجان آمده بود ،

(خسته از تهدید ، خسته از ... فضای اتاق را کوچک یافت برای فرود و فراز و به اوج رسیدن در پروازی پر خاطره و بی مخاطره )

و البته همیشه چیزی هست که مجال زندگی در رویاهای ساده را هم نمی دهد .

چیزی مثل شیشه ی پنجره که بسته بود .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده  توسط مهرشاد ماشاتوکی به تاریخ 16/3/85

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 10:32 توسط مزدک ماشاتوکی |

نقطه ی عطف روابط اجتماعی نوعی تعدیل شده از صمیمیتی است که میان بیم و امید شکل گرفته است . ( دیوید گرت روانشناس آمریکایی )
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 8:58 توسط مزدک ماشاتوکی

1

به جز موارد معدودي تقويم براي نشان دادن روزها مهم نيست, روزهايي هم هست كه مهم باشد و ثبت نشده. در اين تو در توي هفت گانه  كه مثل آيينه نما رويدادها درش بر هم منطبق ميشوند.

وقتي قسط ميدهي سي ام هر ماه , ديگر فرقي نمي كند كه چه ماهي باشد, برج ها ميآيند همين طور پشت سرهم, نه سال بعد هم من بر ميگردم توي ايستگاه اتوبوس, نگاه مي كنم به چشمهاي دور و برم, پردهاي مات روبروي شيشه هاي بخار گرفته, هواي بيرون سرد است و باران .... شايد به روايت امروز ميبارد. روايت استقبال ميليوني كه تمام ميشود به بدرقه اي غم انگيز در غربت.

همه را برده اي توي يك خلسه, توي يك خواب, كه ديگر هيچ چيز آنطور كه ميشود تغيير كند نيست. به اطرافم نگاه ميكنم روزنامه ها, دوسه تايي ياد آور شده اند و مردم .... مردم؟ نه هنوز در دل تاريخ ثبت نشده ايم.

 

2

ميروم توي پاساژ, از سيگار فروش ميپرسم پله هاي اين گوشه را مسدود كرده اند؟ مي خندد مي فهمم : پاساژ نايين بغل دست اينجاست. پله ها را بالا ميروم حس ميگويد هنوز اينجاييد. ولي تابلو زرد كه باز هم با آن دو پرنده كه يكي بر بال آن يكي آرميده, من را مطمئن كرد.

منشي در را باز ميكند, همان است, از پشت عينك نگاهم ميكند، كه من رفته ام توي فكر آن روز كه همايش بود و پيچانده بودم فرمان فراغت را به سينما ساويز, به ديدن كلاه قرمزي و سروناز, كه او هم بود, حالا هم هست, آن موقع هم داشتم از بالاي عينك نگاهم ميكرد. يك سلام و احوالپرسي كه به سه ثانيه هم نميرسد. حالا ميروم در را كه مي خواهم ببندم از پشت سر ميگويد: فقط راجع به دوم خرداد باشدها, نه دختر دسته گل و نيمكت باشه؟

-         چشم, حتماً! حواسم هست.

 

3

اولين بار كه محمد (بردار بزرگترم) ترك دوچرخه اش سوارم كرد را خوب يادم ميآيد. يك سري بولتن داد دست من, چند مدل داشت و من از يكي شان كه گوشه اش نقش گل و بلبل داشت و عكس آن سيد خوشرو هم در سياهي اش لم داده بود, خيلي خوش ميآمد. يك جوري برايم دلنشيني  بود. ركاب ميزد و سريش و كاغذ دست من بود, اي بردار كوچكه هم كه الان قلتشني شده براي خودش, گريه ميكرد و دنبال دوچرخه پاي برهنه ميدويد.

 

4

چهارسال بعد همان شانزده روز بعد بود. به بلوغ رسيده ام يا نه؟ و چه قشنگ بود وقتي فهميديم اين هجده با آن دوي قبلي ميشود بيست, حالا خودم ياد گرفته ام چطور دوچرخه برانم, ركاب ميزنم توي دانشگاه, خيابان, انجمن ها و دست آخر هم ميدانم حكايت باي سيكل ران است همان را كه دور خودش مي چرخيد را ميگويم.

به مادر گفتم هجده اُم,دو را ميگيريم, بيست ميشوم, نيشخندي زد كه بخاطرم بياورد: املا را انشاء را و توستالوژي هميشگي رياضيات را همين طور, هرچند كه بدردم هم نخور وقتي گفتند ادامه تحصيل شما كم لن يكن كه فقط گفتم: كفراً احد, اينكه چرا گفتم, شايد هم اصلاًَ نگفتم را ياد نمي آيد.

 

 

5

تا ترم دوم تنمان نمي خاريد. بعد هم كه فكر نشريه افتاديم, جرات و پول خوردهايمان را گذاشتيم روي هم و رفتيم خيابان عباس آباد, دفتر رئيس دانا, بدجور گشنه بوديم. چشممان كه افتاد به ميز و آن دو ظرف پر كه يكي پسته بود و آن يكي كاكائو , قيله را گم كرديم و دست آخر چشمكهاي اين و لبخندهاي آن يكي باعث شد تا در يك چشم به هم زدن ظرفها را خالي كنيم. بيچاره فريبرز خان  فهميده بود ولي به رويمان نياورد. صدو پنجاه هزار تومان كه به خاطرش  آمده بوديم بكلي يادمان رفت.

بعدش هم پارك ساعي و سيگار و پسته و بحث هاي صدمن يك غاز! شكلات ها هم كه همگي در كيف مرتضي آب شده بود.

 

6

بگذاريد اينها را بگويم, خجالت نكشم و بگويم, چرا كه قشنگي آن روزها در همين خاطرات بود. در همين لحظه ها در شاخه گل و كاور كه خودمان را ميكشيم يكي هم نصيب ما بشود, از تراكت هاي تقويم مانند بگذاريد بگويم از مدرسه دخترانه اول فلكه, از شماره تلفن هاي پشت سر عكس خاتمي و از اوج هزينه دادن در نوزده سالگي يعني شب انتخابات وقتي از توي مركز اخذ راي خيلي محترمانه بالگد  مي اندازنت بيرون و تو ساعت سه شب پياده راه مي افتي سمت ستاد كه آن روزها چهار راه طالقاني بود, از صداي سه تار كه زير و بم فضا را به ريخته بود. يكدفعه مي زني زير گريه, نمي داني براي چه فقط مي زني زير گريه و فواد ميكوبد با دست روي شانه ات. ميگويد: بيا اين سالاد الويه رو كوفت كن. بي عرضه!

 

بگذاريد كه بگويم كه اينها ار مرتضي هم گفته است: جور ديگرش را, الان كه خودش نسيت كاملاً معيوب شده مغزش ولي دست نوشته هايش را دارم. ديشب مي خواندم يكي دو جمله كه خيلي تكانم ميدهد:

من از تمامي شما عذر مي خواهم, من از شاخه  جوانان, عذر مي خواهم, من از ساختماني كه در سميه بود و با حضور هايم روسپي اش كردم عذر ميخواهم. من از كلماتي مثل: آزادي, نان, فرهنگ, ايمان و دوست داشتني من از گفتگو و تساهل و تسامح و دست آخر اصلاحات كه بكارتشان دريده شد عذر مي خواهم.

 من از پوينده من از سحابي و مختاري كه نديدمشان عذر ميخواهم من از تابهاي كودكي بخاطر كشيدنم از ستارها بخاطر شمردنشان از كلمات اين كلمات گوناگون بخاطر سپوزيدنشان نشان من از همه و همه عذر مي خواهم.

اين يك وصيت نامه نيست كه من عذر مي خواهم اين تنها يك عذر خواهي است كه باز هم عذر ميخواهم.

و دست اخر هم خود اضافه ميكنم كه از خانم منشي هم بخاطر اين نوشته عذر ميخواهم.

 

7

من قهرمان اين نسل, تو قهرمان اين نسل اينها را آن سيدي كه كنار گلها با لبخند نشسته بود يادمان داد, ببخشيد يادمان آورد درست است كه خودش مثل دن كيشوت بدرقه شد ولي فهميديم كه قهرمانان تك تك مائيم.

 

من در ادامه در چرخه نه ساله ي بلوغ سيگارم را با عزم باجزم خاموش ميكنم زيرپا و در يك حركت نمادين روزنامه را مي اندازم به اين جوب خيابان شاه , مصدق, وليعصر, هرچه مي گويند.

تا ميان اين گل ولاي  برود شوش, دروازه غار, و چه مي دانم

بعدش تا باتلاق خوني و از خليج و تنگه بگذرد و برود...

تا بهار تمام نشده اين روزها

به پهنه تا پهنه بگويد :

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار000

 

 

 

 

(نوشته ي فوق در تاريخ 4/3/85 در دفتر مركزي جبهه مشاركت در سالگرد دوم خرداد خوانده شد و با استقبال بي نظيري مواجه گرديد )

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 16:46 توسط مزدک ماشاتوکی |

نوشته سلام مهمد صادق از دوست عزیز حسنعلی یوحنایی 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 16:16 توسط مزدک ماشاتوکی |

 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 16:11 توسط مزدک ماشاتوکی |

 

 

از اولين فيلمي كه ديدم و چيزي ازش دستگيرم شد خيلي وقته كه مي گذره اما از يه سن و سالي به بعد مثلا فكر كنيد از هفده يا هجده سالگي ، بنده فيلمي رو كه نگاه مي كردم نه تنها اسم هنرپيشه و كارگردانشو از بر مي كردم بلكه نقدهاي مربوط به اون رو هم مي خوندم و اغلب هم چيزي حاليم نمي شد اما خوب ... مي خوندم خوندن كه ضرر نداره ، داره ؟ بعدش ديدم كه نه بابا خيلي زجر آوره كه فقط بخوني نفهمي درست مثل شب امتحان فيزيك كه ساعتها فقط به كتاب نگاه مي كردم بدون اين كه چيزي سرم شه . اين شد كه تصميم گرفتم ديگه از اين به بعد به جاي كتاب قصه و شعر ، كتاباي سينمايي بخونم تا مغلوماتم در اين زمينه از دختر خاله ها و پسرخاله هام پيشي بگيره .

نه خداييش اندفعه دي گه فرق ميكرد مثلا اگه جايي چشمام به لوكيشن مي افتاد غصه ام نمي گرفت . بعد از اون ديگه افتادم تو بحثاي سينمايي و بيش از پيش حسادتم به بچه هاي دانشجوي اين رشته بيشتر شد . شبها تصور كن توي بالكن مي نشستم و بابغض به آسمون نگاه مي كردم و پيش خودم ميگفتم : كه چرا من يه ستاره هم توي اين آسمون  مثل دشت ندارم چه برسه به خيابون هاليوود آخه نرم افزار هم شد رشته؟ صد رحمت به آش رشته! بابات بزغاله كاشته ! بي خيالش فقط اينو بگم كه شده بودم ديوونه سينما .

يه روز اتفاقي داشتم از خيابوني مي رفتم كه يوهو چشمم به يه آموزشگاه سينمايي افتاد . آره واقعا من راهم رو پيدا كرده بودم . يك سالي گذشت تا اينكه بنده رسما ديپلم كارگردانيم رو از آموزشگاه گرفتم حالا ديگه واقعا فكر مي كردم يه كاره اي تو عالم هنر و سينما هستم و خدمتتون عرض كنم كه ديگه با دختر خاله ها و پسر خاله هام سر يه سفره هم نمي شستم چه برسه به بحث كردن.

حالا فقط مونده بود يه چيز كه اونم تجربه اولين كار سينمايي بود چند ماهي گذشت تا اينكه يه شب كه با عمو و عمو زاده ها رفته بوديم هواخوري ، عمو كه بر گردن من خيلي حق داره جون خودش ، بهم گفت : مثل اينكه يكي از آشناهاش كه خيلي پولداره و صاحاب كارخونه ي فلان پفك هم هست مي خواد كه يه فيلم تبليغاتي تهيه كنه و براي اين كار چه كسي بهتر از تو ؟ اولش يه خورده بهم برخورد ولي پس از چند لحظه فكر كردن فهميدم كه بي خود بهم برخورده ... پس با كمال ميل قبول كردم .

قرار اولي ملاقات گذاشته شد و من هم سر ساعت نه يك دقيقه ديرتر نه دو ثانيه جلو تر ، دفتر آقاي مدير بودم . يه ربعي فقط به در و ديوار نگاه مي كردم كه پر بود از گواهينامه ها و تقديرنامه هاي مختلف :‌ گواهينامه توليد اسنك با طعم سبزي آش ، لوح تقدير به خاطر ساخت اولين اسنك با بسته بندي آيروديناميك و ... خلاصه بعد از بيست دقيقه آقا تشريف آوردند كه اگه اون كت و شلوار تنش نبود فكر مي كردم برام چايي آورده ولي خوب شد كه زود فهميدم نه بابا همون مديرست . در اولين نگاه آدم خوش برخوردي بود و حسابي با من چاق سلامتي كرد ، حالا نشسته بود پشت ميز و از سود و زيان و بازار و... صحبت مي كرد ، در خلال صحبتهاش من فقط تو اين فكر بودم كه يارو عجب سبيلهايي داره و اگه بچه ها قيافه طرف رو ببينن از پفك كه هيچي از هر چي هله و هوله است سير مي شن و اصلا نيازي نيست كه والدين گرام به اونا گوشزد كنن .

به خودم كه اومدم ديدم عجب گيجي هستم من ، چون الان چند دقيقه است رفته سر لصل موضوع و من هنوز تو هپروتم . مي گفت كه من مي خوام كار تبليغاتي يا همون فيلم تبليغاتي يا تيزرز يا هر چيزي كه شما مي گين (كه منم فكر كردم ما هم همينارو مي گيم) يه كار نو و ابداعي باشه ، منم خوشم اومد و سريع پريدم وسط حرفش ،گفتم : يعني مي خوايد كه يه كار غير متعارف باشه ! يه نگاهي بهم كرد كه خودم فهميدم چه پرت و پلايي گفتم. بعد انگار كه منظورم رو فهميده باشه گفت : نه البته تا اون حد ... برعكس من ميخوام از پفك ها و ديگر محصولاتم تعريف بشه ! منظورش رو از تعريف كردن فهميدم ولي بقيه محصولات رو ...؟

جلسه تموم شد رفتم خونه ،‌ تمام اون روز رو فكر و خيال كردم ولي از صبح فرداش دست به كار شدم و شروع كردم به زنگ زدن به نابغه هايي مثل خودم! ابتدا يه فيلمبردار كه به شغل شريف فيلمبرداري از مجالس مشغوله ، بعدش يه صدا بردار كه به عمرش يه بارم صدا برداري نكرده اما به جاش صداي خوبي داره با يه منشي صحنه ي خيلي لوس و ننر و دو سه تايي هم البته دست اندكار يا همون  به قول خرمگس . همه اينها رو تا اطلاع ثانوي تو آب نمك خوابوندم تا اينكه بتونم چند روزي روي تم اصلي فكر كنم .

خدايا يه كار متفاوت در مورد پفك چه طور مي تونه باشه ؟ نشستم و عين حرفه اي ها كارهاي قبلي راجع به پفك رو مورد مطالعه قرار دادم ف ولي يكدفعه طي يك اتفاق به طور عجيبي ياد يه فيلم كوتاه افتادم كه چند سال پيش تو جشنواره ديده بودم اولش عذاب وجدان داشتم كه تم به اين قشنگي رو تا اين صطح نازل كنم اما بعدش به احساسات خودم فايق اومدم و فهميدم كهلذتي كه در كپي برداري از كار ديگرون اونم به اين طرز هست در عذاب وجدان نيست . پس رفتم و با اعتماد به نفس ماجرا رو براي خوشگل سيبيلوي خودم تعريف كردم به اين صورت :

ببينيد جريان از اين قراره كه دو تا بچه دارن ماشين بازي مي كنن ، بچه ي اولي ماشين اسباب بازي ش روي يك خط درست در برابر ماشين بچه ي دوم قرار مي گيره ف بچه ها همديگرو نگاه ميكنن دست آخر اون يكي پسره يه پفك كه اتفاقا ساخت كارخونه ي معظم شماست رو بهاون يكي ديگه ميده و راضيش مي كنه كه از سر راه بره كنار .

خداييش فكر نمي كردم انقدر جواب بده چون سبيلاش از فرط هيجان و خوشحالي تاب خورده بود ، حول كرد و گفت : هر چه قدر خرجشه مي دم .

از اونجا يه راست رفتم سراغ بچه ها و قرار فردا روگذاشتم . بعدش برگشتم خونه ، تا موقعي خواب دنيا به كام من بود اما چشمتون روز بد نبينه همينكه خوابم برد . تو عوالم رويا ديدم كه بنده خدا كارگردان اين فيلم كوتاهه با التماس و تضرع دست آخر هم با فحش هاي آبدار من رو مي خواد از اين كار منع كنه . صبح كه پا شدم انگار كه از خواب غفلت بيدار شده باشم تازه فهميدم كه مي خواستم چه جنايتي در حق سينماي غير متعارف و  اصلا در حق كل سينما با اين عظمتش ، بكنم . از خودم بيزار شدم و واقعا مثل اون حيوون وفادار پشيمون شدم .

رفتم سر صحنه اما بايد يه موضوع تازه رو كه تقريبا همون درون مايه رو داشت رو مي گرفتيم : قضيه از اين قرار بود كه پدره و پسرش ارن از كنار يه اسبا بازي فروشي رد مي شن كه پسره يه دفعه كليد ميكنه رو يه اسباب بازي و هي ميگه بابا بخرش ... بابا من اينو ميخوام ... باباهه هم هر كاري ميكنه از پسش برنمياد و دست آخر ميره و يه پفك با آرم مذبور براي پسخره ميخره كه بچه بالاخره به پنجاه يا صد تومن راضي ميشه و دست از سر كچل باباهه بر ميداره . كلا شد سي يا چهل ثانيه برديمش تدوين و بعد از سه روز يه نسخه از كار تموم شده و اديت شده رو به طرف يعني مدير كارخونه داديم ، البته اينم بايد اضافه كنم كه سرعت عمل بيش از حدمون براي اين بود كه تهيه كننده پولدار سيبيلو رو تو يه عمل انجام شده بذاريم، البته بدون در نظر گرفتن عواقب بعدي اش .

روز بعد ، تلفن زنگ ميزنه و من مضطربم يعني چه برخوردي مي كنه و كلا بايد حدس زد يه مدير كارخونه چه فحشهايي رو بلده چون قطعا موقعيت آدمها با ناسزاهايي كه بلدن رابطه ي تنگاتنگي داره ولي دست كم مي دونستم كه (...) تو يكيشه !‌

خودم رو آماده كردم رتفم گوشي رو هم برداشتم ولي بر خلاف انتظار در كمال ادب و خونسردي من رو به دفترش دعوت كرد ، خلاصه سرتون رو درد نيارم وقتي رسيدم اونجا ديدم كه به به! آقا زاده هم كنارشون نشسته ، مدير لبخندي زد و گفت با اينكه موضوع اش اوني نبود كه طي كرده بوديم ولي نظر من مثبته . اولش يكه خوردم اما چند لحظه كه گذشت از استرس درونيم كم شد و واقعا احساس خوبي داشتم اما نيش آقاي سيبيلو كه بيش از حد باز شده بود يه خورده منو به شك مي انداخت.

آقاي مدير ادامه داد : من همون طور كه گفتم حرفي ندارم اما.... اما ميمونه نظراين آقا امير گلم وهر چي اون بگه من قبول ميكنم ،اينو گفت و بازم نيشش به طور چندش آوري باز شد.    

لبخند تصنعي و خر كننده اي به پسره زدم و با كمال خونسردي گفتم : بعله ، چرا كه نه ؟ هر چي ايشون بگن .

پسرك بادي به غبغبش كه مدل كوچيكه مال باباش بود انداخت و گفت : آقاهه ! من فيلمرو ديدم ولي خوشم نيومد كه ؟

-         اه ، عجب بچه ايه ها ؟ خوب شد اين جاي باباش نيست .

اما وقتي دليلش رو پرسيدم ... دقيقا قنع شدم چون بهم گفت : اين فيلم شما خيلي غير واقعيه چون هيچ بچه ي احمقي رو اين زمين وجود نداره كه اسباب بازي چند هزار تومني رو به پفك صد تومني بفروشه .

دوتا نتيجه خوبي كه مي شد از اين حرف گرفت اين بود :  يك اينكه : مي شه بچه ي كارمندرو يه جوري گولش زد اما بچه سرمايه دار هيچ جوري خر نميشه و دومي اينكه عذاب وجدان همه جا هم به درد نمي خوره.
دهانم همينجوري باز مونده بود ولي در عوض چشمام به جايي تو اون دوردست ها خيره شده بود .

                 

 

 

 

 

 

                                                                                                                                توراچي وا ماشاتوكي

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:33 توسط مزدک ماشاتوکی |

         ( خداوند اندیشید و اولین اندیشه اش فرشته ای شد ... آنگاه خداوند لب به سخن گشود و نخستین واژه اش انسان بود )                                                  

                                                                                                         جبران خلیل جبران

درود بر تمامی اهلُ دل نوشتار وبلاگ خصوصی را شروع کردم به تاریخ امروز که مشاهده می شود

و البته این باشد تا بعد...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:15 توسط مزدک ماشاتوکی |